اداره بابا و بازی با یسنا جون
وروجک مامان سلام
چند وقتی میشد که همکارای باباامیر میخواستن شما رو ببنن
همش به بابا میگفتن که چرا محمد طاها نمیاد ما ببینیمش ولی مگه وقت میشد ببرمت پیششون از بس تو این مدت کار داشتم که همش به بابا امروز و فردا می کردم . تا اینکه دیروز چندتا کار بیرون داشتم ، تصمیم گرفتم ببرمت پیش بابا بزارمت خودم برم به کارام برسم .
حالا مثل اینکه از بس اونجا اینورو اونور رفتی و بهت خوش گذشت که وقتی اومدم دنبالت اصلا دوست نداشتی بیای .
اینم از عکسایی که باباامیر ازت گرفت





بعدظهرشم مامانی زنگ زد که خاله آسیه و یسنا جون و دخترخاله اومدن اونجا و میخوان ما رو ببینن ،
ما هم رفتیم اونجا و شما و یسنا جون کلی با هم بازی کردین.



قند عسلم آرزو می کنم هر روزتر زیباتر از دیروزتر باشد
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



اداره بابا و بازی با یسنا جون 


